سمسمه

مترادف‌ها

کنجد

لغت نامه دهخدا

( سمسمة ) سمسمة. [ س َ س َ م َ ]( ع مص ) دویدن روباه. ( ناظم الاطباء ) ( منتهی الارب ).
سمسمة. [ س ِ س ِ م َ ] ( ع اِ ) یک مورچه سرخ. ( ناظم الاطباء ). ج، سماسم. || ( اِ ) یکدانه کنجد. || ( ص ) مرد سرخ. ج، سماسم. ( مهذب الاسماء ). || مرد سبک. ( ناظم الاطباء ).
- سمسمه بری؛ گیاهی است بنام اسپرک سفید. ( فرهنگ فارسی معین ).

فرهنگ فارسی

( اسم ) واحد سمسم یک کنجد.
یک مورچه سرخ. جمع سماسم

جمله سازی با سمسمه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 او برای تزئین شیرینی‌های خانگی خود، مقدار زیادی سمسمه روی آن‌ها ریخت تا ظاهر آن‌ها جذاب‌تر و خوشمزه‌تر به نظر برسد.

💡 در آن بازار پرجنب‌وجوش، بوی تند ادویه‌ها و سمسمه تازه در هوا پیچیده بود و مشتریان را به سمت خود می‌کشید.

💡 او در تمام غذاهای سنتی مورد علاقه‌اش، همیشه از مقدار مناسبی سمسمه برای بهبود طعم و عطر غذا استفاده می‌کند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران