سر برنهادن
مترادفها
سر خم کردن، تعظیم کردن
متضادها
سر فرود آوردن، سر خم کردن
لغت نامه دهخدا
سر برنهادن. [ س َ ب َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از ترک سخن کردن و ساکت شدن. ( برهان ) ( انجمن آرا ).
فرهنگ فارسی
کنایه از ترک سخن کردن و ساکت شدن
سر خم کردن، تعظیم کردن
سر فرود آوردن، سر خم کردن
سر برنهادن. [ س َ ب َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از ترک سخن کردن و ساکت شدن. ( برهان ) ( انجمن آرا ).
کنایه از ترک سخن کردن و ساکت شدن