فکنده سر

لغت نامه دهخدا

فکنده سر. [ ف َ / ف ِ ک َ دَ / دِ س َ ] ( ص مرکب ) منفعل. ( انجمن آرا ). خجل و منفعل و شرمنده. ( برهان ). سرافکنده:
از شرم آنکه نیست ره آورد به ز جان
چون زلف تو به لرزه فکنده سر آیمت.خاقانی.|| مراقب. ( انجمن آرا ). کنایه از مراقبه کردن باشد. ( برهان ). معنی برهان بوجه مصدری و از نظر دستور غلط است. معنی صحیح چنین است: در حال مراقبه.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱ - خجل شرمسار ۲ - کسی که در حال مراقبه است.

جمله سازی با فکنده سر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 اگر نه از رخ گلرنگ یار منفعل است چرا ز خاک برآید فکنده سر لاله؟

💡 در پای تو فکنده سر خویش دیده ام آندم که شد بحسن توام دیده رهنمون

💡 نشسته چنگ بزانو، فکنده سر در پیش چو در مقام تشّهد موسوسی بدعا

💡 دردا که خیل فصل خداوند وصل را در خاک و خون فکنده سر از تن جدا کنند

💡 بپوشیده با آستین روی خویش فکنده سر از شرم دشمن بپیش

💡 همی فشاند اشک و همی سراید شعر فکنده سر ز تحیّر چو عاشقی سرباز

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران