رای نهادن

مترادف‌ها

رأی دادن، انتخاب کردن

متضادها

رای ندادن

لغت نامه دهخدا

رای نهادن. [ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) تدبیر کردن. چاره جستن. اظهار نظر کردن. بیان عقیده کردن:
چو فردا بیایی تو پاسخ دهیم
به برگشتنت رای فرخ نهیم.فردوسی.چه گویید و این را چه پاسخ دهید
همه یکسره رای فرخ نهید.فردوسی.چو این هرچه گویی تو پاسخ دهیم
بدیدار تو رای فرخ نهیم.فردوسی.

فرهنگ فارسی

تدبیر کردن. چاره جستن

جمله سازی با رای نهادن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 شهروندان مسئولیت خود را می‌دانند و در روز انتخابات با حضور پررنگ در پای صندوق‌ها، برای انتخاب مدیران جدید خود رای نهادن را انتخاب می‌کنند.

💡 در جلسات شورای شهر، اعضا پس از بحث و تبادل نظر طولانی، سرانجام برای تصویب طرح‌های توسعه شهری با دقت بسیار رای نهادن را آغاز کردند.

💡 برای تغییر سیاست‌های آموزشی کشور، لازم است که نخبگان و متخصصان بتوانند در مجمع عمومی با قدرت و اطمینان کامل به طرح‌های پیشنهادی رای نهادن کنند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران