درخزیدن

لغت نامه دهخدا

درخزیدن. [ دَ خ َ دَ ] ( مص مرکب ) خزیدن به داخل. خزیدن به درون سو:
ای روبهان کلته بخس درخزید هین
کآمد ز مرغزار ولایت همی زئیر.فرخی.لیک اندر دل خسان آسان
چون به خس مار درخزد خناس.ناصرخسرو.به یکی کنج درخزیدستم
وز همه دوستان شده یکسو.سوزنی.درخزیدم به گوشه خالی
فرض ایزد گزاردم حالی.نظامی.|| جفت شدن. همبستر شدن. همآغوش گشتن. آرمیدن:
که زن عمران به عمران درخزید
تا که شداستاره موسی پدید.مولوی.