دام فکندن

مترادف‌ها

دام گذاردن، تله گذاشتن، به دام انداختن

متضادها

رها کردن

لغت نامه دهخدا

دام فکندن. [ ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دام افکندن. دام نهادن. دام گستردن. پهن کردن دام. تله نهادن. تعبیه کردن دام. فرونهادن دام. دام چیدن.
- دام درافکندن؛ دام نهادن:
دام درافکند مشعبدوار
پس بپوشد به خار و خس دامش.خاقانی.

فرهنگ فارسی

دام نهادن

جمله سازی با دام فکندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 شاعر در آن قطعه زیبا، از آن خداوند مهربان یاد کرد که برای نجات بندگان خود، دام فکندن بر سر دشمنان ستمگر و ظالم را آغاز می‌نماید.

💡 در آن جنگ‌های باستانی، فرماندهان با استفاده از استراتژی‌های نظامی پیچیده، سعی داشتند برای دام فکندن در مسیر حرکت سپاه دشمن، نیروهای خود را در جاهای مناسب مستقر کنند.

💡 او با دقت و حوصله بسیار زیاد، برای دام فکندن بر سر آن شکار بزرگ که مدتی بود در جنگل پرسه می‌زد، در مکان مناسب کمین کرد.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران