حنج

این واژه در لغت عربی و در کاربردهای قدیم زبان، دارای معانی گوناگونی است که بیشتر به مفاهیم حرکتی و ساختاری اشاره دارد. در یکی از معانی، «حنج» به معنای کج کردن یا منحرف ساختن چیزی از مسیر مستقیم به کار می‌رود و در این حالت بیشتر جنبه فعلی و عملی دارد. این واژه همچنین برای بیان حالت پیچاندن یا تاب دادن شدید طناب و ریسمان استفاده شده است، به‌گونه‌ای که نشان‌دهنده اعمال فشار و تغییر شکل در یک شیء است. در معنای دیگر، «حنج» به مفهوم عارض شدن یا پیش آمدن یک امر نیز به کار رفته است، به‌ویژه زمانی که یک نیاز یا حالت ناگهانی پدیدار می‌شود. از سوی دیگر، در برخی منابع لغوی، «حنج» به معنای دل، اصل یا ریشه هر چیز آمده است و در این کاربرد، بیشتر جنبه مفهومی و انتزاعی دارد. در این معنا، واژه نشان‌دهنده بازگشت به بنیاد و منشأ یک موضوع یا شیء است. بنابراین، می‌توان گفت: «رجع فلانٌ إلى حَنجه»، یعنی آن شخص به حنج خود بازگشت و در اینجا مقصود این است که فرد دوباره به اصل، ریشه و ماهیت واقعی خویش رجوع کرد و از حالت‌های عارضی و تغییر یافته فاصله گرفت. این تنوع معنایی نشان می‌دهد که این واژه بسته به بافت جمله می‌تواند مفاهیم کاملاً متفاوتی را بیان کند. در مجموع، این واژه هم در حوزه حرکات فیزیکی مانند کج کردن و پیچاندن و هم در حوزه مفاهیم انتزاعی مانند اصل و ریشه کاربرد داشته است. به همین دلیل، در متون قدیمی عربی و فارسی، فهم دقیق آن نیازمند توجه به زمینه استفاده است. 

لغت نامه دهخدا

حنج. [ ح َ ] ( ع مص ) کج کردن. ( ناظم الاطباء ). کژ کردن کسی را. ( منتهی الارب ). کژ کردن چیزی را: حنجه؛ اماله عن وجهه. ( آنندراج ) ( اقرب الموارد ). سخت تافتن رسن را. ( منتهی الارب ) ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ). || عارض شدن: حنجت حاجة؛ عارض شد احتیاج. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).
حنج. [ ح ِ ] ( ع اِ ) دل و میانه هر چیزی. ( بحر الجواهر ). ریشه. ( ناظم الاطباء ). اصل. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( اقرب الموارد ): رجع فلان الی حنجه و بنجه؛ اَی رجع الی اصله. ( اقرب الموارد ). ج، حِناج. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

دل و میانه هر چیزی ریشه اصل