تلاقی افتادن
مترادفها
برخورد کردن، تلاقی کردن، همگرایی
متضادها
جدایی، دور شدن
لغت نامه دهخدا
تلاقی افتادن. [ ت َ اُ دَ ] ( مص مرکب ) بهم رسیدن. تلاقی کردن:
کج رابا راست گر تلاقی افتد
چون تیر و کمان زیاده از یکدم نیست.واعظ قزوینی.
فرهنگ فارسی
بهم رسیدن