لغت نامه دهخدا
بنشاستن. [ ب ِ ت َ ] ( مص ) نشستن. ( از برهان ) ( از آنندراج ). نشسته شدن. ( ناظم الاطباء ):
فاختگان همبر بنشاستند
نای زنان بر سر شاخ چنار.منوچهری. || نشانیدن. ( ناظم الاطباء ):
ور بشایستی که دینی گستریدی هر خسی
کردگار این جهان پیغمبری ننشاستی.ناصرخسرو.