بجا امدن
مترادفها
رسیدن، پدید آمدن، حاصل شدن
متضادها
باطل شدن، از بین رفتن
لغت نامه دهخدا
( بجا آمدن ) بجا آمدن. [ ب ِ م َ دَ ] ( مص مرکب ) برآورده شدن. برآمدن. || قرارگرفتن. آرام یافتن. بر جای قرار یافتن:
بجاآمدند آن سپاه مهان
شدند آفرین خوان به شاه جهان.فردوسی.و رجوع به جا و بجای آمدن شود.
جمله سازی با بجا امدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 وقتی که این اتفاق ناگهانی در میان جمعیت بزرگ در مرکز شهر رخ داد، همه با تعجب و حیرت به تماشای صحنهای که در حال وقوع بود نشستند.
💡 هیچکس تصور نمیکرد که چنین اتفاق غیرمنتظره و عجیبی در این ساعت از شب در این منطقه آرام و خلوت از همه ما به جا آید.
💡 ما باید همواره آماده باشیم تا با هر موقعیتی که ممکن است در مسیر زندگی ما به جا بیاید، با شجاعت و خرد مقابله کنیم.