لغت نامه دهخدا
زبیب بری. [ زَ بی ب ِ ب َرْ ری ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) زبیب الجبل است. ( تحفه حکیم مؤمن ). مویزک. مویزج. مویزه. کشمش کرکی. مویزک عسلی. دبق. مویزک کوهی. رجوع به زبیب الجبل شود.
زبیب بری. [ زَ بی ب ِ ب َرْ ری ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) زبیب الجبل است. ( تحفه حکیم مؤمن ). مویزک. مویزج. مویزه. کشمش کرکی. مویزک عسلی. دبق. مویزک کوهی. رجوع به زبیب الجبل شود.
زبیب الجبل مویزه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خوش آن دلی که اسیر زبیب و بوس حبیب هزار بار خورد صدهزار بار کند
💡 تا شدم مهمان عشقت هست بر خوان فلک هر شبم قرص قمر نان، خوشه پروین زبیب