پردخت شدن

لغت نامه دهخدا

پردخت شدن. [ پ َ دَ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) تهی شدن. خالی شدن:
چواز شاه پردخت شد تختگاه
مبادا کلاه و مبادا سپاه.فردوسی.چو پردخت شد جایگاه نشست
برفتند با زیج رومی بدست.فردوسی.همی بود تا جای پردخت شد
بنزدیک آن نامور تخت شد.فردوسی.از آن پس در خوابگه سخت کن
دل از دیدنم پاک پردخت کن.اسدی. || فارغ شدن:
ز کار بزرگان چو پردخت شد [ کیخسرو ]
شهنشاه از آن پس سوی تخت شد.فردوسی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) تهی شدن خالی شدن.

جمله سازی با پردخت شدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 مبادا ز تو تخت پردخت و گاه مه این نامور خسروانی کلاه

💡 برآشفت و ز آن جا سوی تخت شد چو لشکر ز تاراج پردخت شد

💡 چو آن شهر پردخت و باره بساخت برو پنج درِ آهنین برنشاخت

💡 چو پردخت از آن هر دو زن پهلوان یکی را گزید از میان گوان

💡 چو پردخت ما را دل از کار او چنان دان که یزدان بود یار او

💡 نریمان چو پردخت از آن رزمگاه به گرد کجا خیمه زد با سپاه

ورژن یعنی چه؟
ورژن یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
عندلیب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز