درنگی نمودن

لغت نامه دهخدا

درنگی نمودن. [ دِ رَ ن ُ / ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) درنگی کردن. کندی کردن. آهستگی کردن. تأخیر کردن. تدکل. فشل. هلهلة. ( منتهی الارب ): هنبتة؛ سستی و درنگی نمودن در کار. عوق، عوقة، عیق؛ درنگی نماینده. ( منتهی الارب ). || ادامه دادن. باقی نهادن: ادامة؛ همیشه داشتن چیزی را و درنگی نمودن در آن. ( از منتهی الارب ). غرب؛ تمادی و درنگی نمودن. ( از منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

درنگی کردن کندی کردن آهستگی کردن تاخیر کردن ادامه دادن

جمله سازی با درنگی نمودن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو موج قافلهٔ عمر را درنگی نیست کسی چگونه درین کاروان بیاساید؟

💡 نباید که در راه تنگی بود بدین مرز لشکر درنگی بود

💡 بدو گفت ارژنگ جنگی منم سرافراز و شیر درنگی منم

💡 سحر را در بر اعجاز درنگی نبود راستی جو چه غم ارخصم تو با نیرنگ است

💡 ز ایوان مناجات به میدان خرابات تبدیل کن البته درنگی به خرامی

💡 اگر حاضر بود آن روز سنگی شود در حال خونی بی درنگی

گوسفند یعنی چه؟
گوسفند یعنی چه؟
چاه بیژن یعنی چه؟
چاه بیژن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز