لغت نامه دهخدا
جفت جوئی. [ ج ُ ]( حامص مرکب ) مستی. گشن خواهی. به گشن آمدگی. جفت طلبی. مستی در حیوانات خاصه پستانداران. در جستجوی جفت برآمدن. گشن خواه شدن. رجوع به جفت جوی و گشن خواهی شود.
جفت جوئی. [ ج ُ ]( حامص مرکب ) مستی. گشن خواهی. به گشن آمدگی. جفت طلبی. مستی در حیوانات خاصه پستانداران. در جستجوی جفت برآمدن. گشن خواه شدن. رجوع به جفت جوی و گشن خواهی شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خیال عارضش جوئی در آب چشم ما می جو که نور دیدهٔ مردم درین آب روان بینی
💡 او در نابستان سال ۱۸۶۳ توسط امپراتور کومی، به مقام سرپرستی جوئی (راندن وحشیان) معین شد.
💡 از حال چه می جوئی و از قال چه پرسی مستیم و خرابیم و ندانیم چه حال است
💡 در مجلس اهل نظر امروز زمستان جز غمزه تو نیست دگر عربده جوئی
💡 چنان شهر خوشی داری چو در غربت گرفتاری روان شو تا به شهر خود بگو اینجا چه می جوئی