لغت نامه دهخدا
قاضی ابن ابی دواد. [ اِ ن ُ اَ دُ ] ( اِخ ) احمدبن ابی دواد فرج. رجوع به ابن ابی دواد قنسرینی شود.
قاضی ابن ابی دواد. [ اِ ن ُ اَ دُ ] ( اِخ ) احمدبن ابی دواد فرج. رجوع به ابن ابی دواد قنسرینی شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 ببر به محکمه قاضی شکایت چرخ که در میانهٔ بازو کبوتر است حکم
💡 مرد نادان سنگ را بر سر گرفت راه قاضی بار دیگر بر گرفت
💡 چون نمیتانست کف بر خصم زد عزمش آن شد کش سوی قاضی برد
💡 گفت قاضی که: ای پریشان دست کس به چوب این چنین گهر نشکست
💡 رنگ شه از هیبت قرآن پرید پیش قاضی چون خطاکاران رسید