لغت نامه دهخدا
فسارگسسته. [ ف َ / ف ِ گ ُ س َ س ْ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) افسارگسسته. افسارسرخود. مهارگسسته. خلیعالعذار. سرخود. بی بندوبار. که پای بند هیچ قانون و مقرراتی نباشد. ( یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به افسارگسسته شود.
فسارگسسته. [ ف َ / ف ِ گ ُ س َ س ْ ت َ / ت ِ ] ( ن مف مرکب ) افسارگسسته. افسارسرخود. مهارگسسته. خلیعالعذار. سرخود. بی بندوبار. که پای بند هیچ قانون و مقرراتی نباشد. ( یادداشت بخط مؤلف ). رجوع به افسارگسسته شود.
افسار گسسته افسار سر خود مهار گسسته
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چنانچه متغیر تصادفی ما گسسته باشد، شرایط داده شده زیرمجموعه ای از فضای احتمال است.
💡 هلاکِ شیوهی تمکین، مخواه مستان را عنان گسستهتر از باد نوبهار بیا
💡 پیوسته باد جان تو با هر چه خرمی است وآنکو چنین نخواهد جانش گسسته باد
💡 ز داغ لالهٔ خونین پیاله می بینم که این گسسته نفس صاحب فغان بود است
💡 آب تو ده گسسته را در دو جهان سقا توی بار تو ده شکسته را بارگه وفا توی