غریب درکنک

لغت نامه دهخدا

غریب درکنک. [ غ َ دَ ک ُ ن َ ] ( نف مرکب ) ( باد... ) باد سرد که در آخر فصل ییلاق وزد و آنانکه به ییلاق رفته اند به شهر و جای خود بازگردند. رجوع به باد شود.

فرهنگ فارسی

( صفت ) بیرون کننده غریب. یا باد غریب درکن. بادی سرد که در شهریور ماه در ییلاق وزد و شهریان را بدان حدود آمده اند وادار به بازگشت به شهر کند.

جمله سازی با غریب درکنک

او آفتاب عالم و ما سایه بان او چندان غریب نیست اگر جود می کند
که در رکاب همایون ما درین مدت چه می‌کند به چه می‌سازد این غریب فقیر؟
آن چنان بر سر کویت به غریبی شادم که به خاطر نگذشته است خیال وطنم
عجیب نبود اگر آشتی کنند اضداد غریب نبود اگر متفق شوند ارکان
یاری نه که آرد بسر خسته طبیب زاری نه که جوید کفن از بهر غریب
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
داشاق
داشاق
زبان مو دراوردن
زبان مو دراوردن
چیره
چیره
فال امروز
فال امروز