لغت نامه دهخدا
صداع کردن. [ ص ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) سردرد آوردن. سردرد آوردن بر اثر بانگ و فریاد:
حریف جنگ گزیند تو هم درآور جنگ
چو سگ صداع کند تن مزن برآور سنگ.مولوی.
صداع کردن. [ ص ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) سردرد آوردن. سردرد آوردن بر اثر بانگ و فریاد:
حریف جنگ گزیند تو هم درآور جنگ
چو سگ صداع کند تن مزن برآور سنگ.مولوی.
( مصدر ) دردسر آوردن مزاحمت ایجاد کردن به سبب بانگ و فریاد. یا صداع شقی. درد نیمه سر درد یک طرف جمجمه.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هنوز عارف و عامی نداشتند نزاع که لای باده مقررر شد از برای صداع
💡 چون که من دارو بدم هر درد را از صداع این و آن نگریختم
💡 گر خمر خلد نوشم با جامهای زرین جمله صداع گردد جمله خمار ماند
💡 به دشمن، بی صداع برق شمشیر ز نقش پا نماید دیده شیر
💡 مردم از درد و بهر دفع صداع نه که صندل گلاب نیز نداد
💡 صداع هستی ما را علاج تسلیم است بس است صندل اگر سودهایم پیشانی