خنگ و لوک. [ خ ِ گ ُ ] ( اِ مرکب، از اتباع ) کسی را گویندکه در جمیع چیز عاجز باشد و از او کاری برنیاید. این لغت از توابع است؛ یعنی خنگ را بی لوک و لوک را بی خنگ به این معنی نمیگویند. ( برهان قاطع ):
خانه تنگ و در آن جان خنگ و لوک
کرد تا ویران کند خانه ملوک.مولوی.خنگ و لوکم چون جنین اندر رحم
نه مهه گشتم شد این نقلان بهم.مولوی.
(خِ گُ ) (ص مر. ) کسی که در همه چیز عاجز باشد و کاری از او برنیاید.
( صفت ) کسی که در همه چیز عاجز باشد و کاری ازو بر نیاید.
کسی که در همه چیز عاجز باشد و کاری از او برنیاید.
💡 من خنگ سوار کرده افلاکم خاکش برسر که سر نهد بر خاکم
💡 چنان فکندی گوی قبول در میدان که بیش در نرسد خنگ چرخ در پویت
💡 یک میل از ارض جاه او نکند طی خنگ فلک گر بساحتش فکند سم
💡 نشست قدر ترا هرمهی، ز شکل هلال بنقره خنگ فلک بر نهند از زر زین
💡 سرت برفرازم به چرخ برین بر آن خنگ گردون ببندی تو زین