بلا رسیدن
مترادفها
مصیبت فرارسیدن، گرفتاری رسیدن
لغت نامه دهخدا
بلا رسیدن. [ ب َ رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) آزار رسیدن. رنج رسیدن: هرچند خوارزمشاه از این چه گفتم خبر ندارد و اگر بداند بلایی رسد به من. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 354 ). بوبکر هم فاضل و ادیب و نیکوخط و مدتی به دیوان ما بماند، طبعش میل به کربزی داشت تا بلایی بدو رسید. ( تاریخ بیهقی ص 274 ). چون بلا بدو [ به حازم ] رسد دل از جای نبرد. ( کلیله و دمنه ).
از یکی زن رسد هزار بلا
پس ببین تا ز ده به صد چه رسد.خاقانی.
فرهنگ فارسی
آزار رسیدن ٠ رنج رسیدن
جمله سازی با بلا رسیدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کباب غیرت آن رهرومکه همچوثمر به پا شکستگی رنگ تا رسیدن رفت
💡 هیچکس از باغ دهر صرفهبر جهد نیست بیثمری را مگر حکم رسیدن دهیم
💡 خورشید آسمان را چون کم توان رسیدن بر جای رقص می کن، ای ذره هوایی
💡 در پیاش ای دل مشتاق ز پا افتادی وز هجوم طلب امید رسیدن داری
💡 شاید که تمنّای رسیدن داری لکن به تمنّای مجرّد نرسی
💡 نصیب نالهٔ ما هیچ جا رسیدن نیست نهال یاس خیال ثمر نمیتابد