بازار نهادن

لغت نامه دهخدا

بازار نهادن. [ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) بازار کشیدن. ( آنندراج ).آرایش بازار کردن و چیدن متاع برای فروش. ( ناظم الاطباء: بازار ). || گشودن بازار:
قیامت که بازار مینو نهند
منازل به اعمال نیکو دهند.سعدی ( از آنندراج ).|| بزرگ کردن. شهرت دادن. مشهور ساختن. اهمیت دادن: و این مردی برخاسته نامش حرب بن عبیده و چنین میگوید گه حرب حمزه را برخاستم و خویشتن را بدان بازاری نهاده و تو حاضر نبودی اکنون از تو همی استعانت خواهیم که شر او از مسلمانان دفع کنی. حمزه نامه او را جواب کرد که دل بدین باب مشغول نباید کرد. ( تاریخ سیستان ).

جمله سازی با بازار نهادن

💡 چنین داد پاسخ که کردار نیک بیابد بهر جای بازار نیک

💡 دلیران به شمشیر بردند دست همه کوی و بازار کردند پست

💡 گر از سر بازار، قیامت خیزد سودای من و عشق تو بر هم نخورد

💡 بهر بازار خنیاگر نشسته چو حوران بهشتی دسته دسته

💡 مرو از راه که آن بی‌ادبان همه بازاری و سردم دارند

فمبوی یعنی چه؟
فمبوی یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز