لغت نامه دهخدا
اسب ریز. [ اَ ] ( اِ مرکب ) میدان. ( صحاح الفرس ). اسب ریس. اسپ ریس:
ببر کرده هر یک سلیح ستیز
نهادند رو جانب اسب ریز.فردوسی.
اسب ریز. [ اَ ] ( اِ مرکب ) میدان. ( صحاح الفرس ). اسب ریس. اسپ ریس:
ببر کرده هر یک سلیح ستیز
نهادند رو جانب اسب ریز.فردوسی.
۱ - راهی که اسب بیک روز تواند پیمود. ۲ - ( اسم ) عرصه ای که اسب در آن تاخت کند میدان اسب دوانی اسب رس اسب رز اسپ ریس. ۳ - میدان چوگان بازی و نمایش و رژه ۴ - میدان جنگ.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جزیره امروزه یک موزه طبیعی تلقی میشود. چشمانداز روستایی جزیره شامل موزه کازاک های زوپوریزا و نمایشگاه اسب کازاکی است.
💡 بر اسب پیلتن ای شه اگر سوار شدی تفقدی به گدای پیاده باید کرد
💡 اسبی که زین وی شد از او یکدقیقه گرم حیف است اگر دهند بسیصد هزار اسب
💡 اندر روش نشاید شه را پیاده گفتن گر بر بساط شطرنج اسبی بزین نباشد
💡 هوا گرم است، جنگيده است، همانطور كه سوار است و آب تا زير شكم اسب را فراگرفته، دست زير آب برد، مقدارى آب، با دو دستش تا نزديك لبهاى مقدسش آورد.
💡 کنند بر سُم اسبان تو فریشتگان زخلدگوهر و از آسمان ستاره نثار