لغت نامه دهخدا
پیکارگه. [ پ َ / پ ِ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) پیکارگاه. میدان جنگ. حربگاه. جنگ جای. رزمگه:
از برای آنکه در پیکارگه روی هوا
پرستاره آسمانی کردی از دود و شرار.مسعودسعد.دوزخی شد عرصه پیکارگاه
کو در آن پیکارگه خنجر کشید.مسعودسعد.
پیکارگه. [ پ َ / پ ِ گ َه ْ ] ( اِ مرکب ) پیکارگاه. میدان جنگ. حربگاه. جنگ جای. رزمگه:
از برای آنکه در پیکارگه روی هوا
پرستاره آسمانی کردی از دود و شرار.مسعودسعد.دوزخی شد عرصه پیکارگاه
کو در آن پیکارگه خنجر کشید.مسعودسعد.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از برای آنکه در پیکارگه روی هوا پر ستاره آسمان را کردی از دود و شرار