لغت نامه دهخدا
کوربختی. [ ب َ ] ( حامص مرکب ) بدبختی. ادبار. ( فرهنگ فارسی معین ). تیره بختی:
روز خفاش است کور از کوربختی زآنکه او
دشمنی در خفیه با خورشید خاور می کند.سلمان ( از آنندراج ).رجوع به کوربخت شود.
کوربختی. [ ب َ ] ( حامص مرکب ) بدبختی. ادبار. ( فرهنگ فارسی معین ). تیره بختی:
روز خفاش است کور از کوربختی زآنکه او
دشمنی در خفیه با خورشید خاور می کند.سلمان ( از آنندراج ).رجوع به کوربخت شود.
بدبختی ادبار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صائب از طبع روان آب حیات عالمم تیره بختی های من نیل بناگوش من است
💡 وصلت نه بنسبت و به بختی که بداست کادم نشود کسی بدرختی که بداست
💡 با سیه بختی شود آسان ره دور عدم می توان طی کرد در شب زود راه خفته را
💡 زین بار ازین یار مرا بختی نیست ای کاش مرا یار بدی یاری بخت
💡 رتبه من در سیه بختی بلند افتاده است کوکب من نیل بر رخساره گردون کشید
💡 بر سیه بختی ارباب سخن میگرید نالهای کز دل چاک قلم آید بیرون