لغت نامه دهخدا
کنب دان. [ ک َ ن َ ] ( اِ مرکب ) کنب دانه. شاهدانه. شاهدانج: و طعام و گوشتهای بریان و مطنجنه و قلیه خشک خورند با دارچینی و سعتر و مانند آن و شهدانج که کنب دان بود. ( ذخیره خوارزمشاهی ). رجوع به کنب و ماده بعد شود.
کنب دان. [ ک َ ن َ ] ( اِ مرکب ) کنب دانه. شاهدانه. شاهدانج: و طعام و گوشتهای بریان و مطنجنه و قلیه خشک خورند با دارچینی و سعتر و مانند آن و شهدانج که کنب دان بود. ( ذخیره خوارزمشاهی ). رجوع به کنب و ماده بعد شود.
کنب دانه.شاهدانه. و طعام و گوشتهای بریان و مطنجنه و قلیه خشک خوردند با دارچینی وسعتر و مانند آن و شهدانج که کنیدان بود... و مرا سود دارد.
💡 کنب تاب شوخ مه پر فسنم ز سودای زلفش کنب می کنم
💡 بولهب با زن به پیشت میرود ای ناصبی بنگر آنک زنْش را در گردن افگنده کنب
💡 بدسگال تو زه پیراهن از بیم مسد باز نشناسد همی در گردن خویش از کنب
💡 وعدهای میننهم هین من و قتال و کنب مهلتی میندهم هین من و جلاد و دوال
💡 بدان داد ملکت که شاهی کنبی چو داور شوی داد خواهی کنی