لغت نامه دهخدا
پوستین بید. ( اِ مرکب ) بید پوستین. پت. بید. دیوجامه. کرم فرش.
پوستین بید. ( اِ مرکب ) بید پوستین. پت. بید. دیوجامه. کرم فرش.
( اسم ) بید پت دیو جامه کرم فرش ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 حاسدانش را که هستند از در صد پوستین هر دم آسیبی رسد زین عالم رو به حیل
💡 گفت: جان پدر! تو نیز اگر بخفتی به از آن که در پوستین خلق افتی.
💡 عشق توآم پوستین گر بدرد گو بدر سوختهٔ گرم رو تا چکند پوستین
💡 پوستین و پوستیندوزی، در فرهنگ فارسی منشأ کنایههایی است، مانند:
💡 خَز به پوست مودار تعدادی از پستانداران گفته میشود که اغلب فرآوری و رفو میشود تا به عنوان پوستین در لباسها به کار رود.
💡 آنکه اندر حق او یک رنگ بینم در جهان خواه گویی تاج باش و خواه گویی پوستین