هزل بستی

لغت نامه دهخدا

هزل بستی. [ هََ زِ ل ِ ب ُ ] ( اِخ ) شاعری از مردم شهر بُست. قطعه ذیل در ترجمان البلاغه رادویانی از او آمده است که درباره تولد و مرگ دختر اوست:
چو دختر بیامد من اندر هزیمت
گه آمل گزیدم، گه از شرم، ساری
برفت آخر آن مصلحت بر طریقی
که رست او ز طعنه من ازشرمساری.
رجوع به ترجمان البلاغه رادویانی چ احمد آتش ص 12 شود.

جمله سازی با هزل بستی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بر میان بستی کمر در پیش او خسرو عالم شدی درویش او

💡 بستی از مستی بدین خرمُهره مِهر گشتی از غفلت بدین اغیار یار

💡 بستی میان به فتنه کشیدی ز غمزه تیغ جانها فدات در پی آزار کیستی

💡 ولیکن خرد کار بستی نخست کنون تاج و تخت مهی آنِ توست

💡 ز هجر دیده یعقوب بستی ای یوسف دگر ز جان پدر ای پسر چه می‌خواهی

💡 تا خط تو را دیدم، دادی رقم خونم تا مهر تو ورزیدم، بستی کمر کینم

پهن یعنی چه؟
پهن یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز