لغت نامه دهخدا
نکومشربی. [ ن ِ م َ رَ ] ( حامص مرکب ) نکومشرب بودن.
نکومشربی. [ ن ِ م َ رَ ] ( حامص مرکب ) نکومشرب بودن.
نکو مشرب بودن
💡 الفت اسباب منع شوق وحشت مشربی است سد راه بو نمیگردد به صد دیوار گل
💡 در تنگنای قطره بسر چون برد کسی؟ با مشربی ز گردن مینا بلندتر
💡 از طفل مشربی است که در کام ناقصان این میوه های خام تمنا شود لذیذ
💡 دل دیوانهٔ عشق تو از هر قطرهٔ خونی کند در دشت وسعت مشربی ایجاد مجنونی
💡 گر مروت مشربی با چین پیشانی مساز از تُنُکرویی دم شمشیر خون ها ریخته
💡 هوای الفت بیگانه مشربی داریم قرار ما طلب او، نشاط ما غم اوست