لغت نامه دهخدا
نوزخمه. [ ن َ / نُو زَ م َ / م ِ ] ( ص مرکب ) کسی که تازه وارد کاری شود. ( فرهنگ خطی ). مبتدی. ( فرهنگ فارسی معین ):
آدم نوزخمه درآمد به پیش
تا برد آن گوی به چوگان خویش.نظامی.
نوزخمه. [ ن َ / نُو زَ م َ / م ِ ] ( ص مرکب ) کسی که تازه وارد کاری شود. ( فرهنگ خطی ). مبتدی. ( فرهنگ فارسی معین ):
آدم نوزخمه درآمد به پیش
تا برد آن گوی به چوگان خویش.نظامی.
( صفت ) کسی که تازه وارد کاری شود مبتدی: (( آدم نوزخمه در آمد به پیش تا برد آن گوی بچوگان خویش. ) ) ( نظامی )
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نوز دجال از این شهر نکرده است خروج کش نفوری تو چو افریشته از اهریمن
💡 پدر نوز ناکرده از ناز نام همی پیش پیلان نهادند گام