معصفر گون
مترادفها
زعفرانی
لغت نامه دهخدا
معصفرگون. [ م ُ ع َ ف َ ] ( ص مرکب ) سرخ رنگ. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
سرخی خفچه نگر از سرخ بید
معصفر گون پوستش او خود سپید.رودکی ( از لغت فرس اسدی چ اقبال ص 474 ).
فرهنگ فارسی
سرخ رنگ
جمله سازی با معصفر گون
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 آنکه طبع یله کردی به خوشی هرگز معصفر گونه و نیروی شخارستی
💡 در ره عشاق او روی معصفر شناس گوهر عشق اشک دان اطلس خون جگر
💡 نه گشته زمین به خون معصفر نه مانده هوا ز گرد تاری
💡 شفق چیست از فرقت خاک کویش ز چشم فلک رفته آب معصفر
💡 زمین معصفر گردد ز بسکه راند خون هوا مُزَعْفر گردد ز بسکه بخشد زر
💡 برفت یار من و یادگار ماند مرا رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا
💡 خورشید در هنگام غروب، آسمان را با رنگهای خیرهکنندهای همچون معصفر گون در میآورد که تماشای آن میتواند هر بیننده را مسحور و مدهوش کند.
💡 شاعر در این بیت از قصیده، از زیبایی گلهای معصفر گون در باغستان صحبت کرده که با نسیم ملایم صبحگاهی در میان چمنها میرقصند.
💡 لباسهای معصفر گون که در مراسمهای سنتی استفاده میشدند، جلوهای خاص به شرکتکنندگان میبخشید و نمادی از شکوه و عظمت فرهنگ آن دوران بود.