مأذنه گوی
لغت نامه دهخدا
مأذنه گوی. [ م َءْ ذَ ن َ / ن ِ ] ( نف مرکب ) مؤذن. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
گیرم که خروس پیرزن مرد
یا مأذنه گوی را عسس برد
نوبت زن صبح را چه افتاد
کز کوس و دهل نمی کند یاد.نظامی ( یادداشت ایضاً ).و رجوع به مأذنه و مئذنه شود.
فرهنگ فارسی
موذن
جمله سازی با مأذنه گوی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 به بین این خون که نور ذوالجلالست اناالحق گوی اینجا در وصال است
💡 زان زلف چو چوگان چه کند خسته دل من کاندر غم هجران تو چون گوی تو نباشد
💡 همّتکی هست هم درین سر چون گوی زان بجوانی شده است پشتم چوگان
💡 همی با زنانت بود گفت و گوی چنین است آیین پیکار جوی
💡 فلک گر گوی سیمینش ندیدی چو گوی بی سر و بُن کی دویدی