لغت نامه دهخدا
مالیده گردیدن. [ دَ / دِ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) گوشمال یافتن: وی را جائی نشاندند و نعمتی که داشت پاک بستدند تا دیگر متهوران بدو مالیده گردند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 335 ). و رجوع به مالیده شدن شود.
مالیده گردیدن. [ دَ / دِ گ َ دی دَ ] ( مص مرکب ) گوشمال یافتن: وی را جائی نشاندند و نعمتی که داشت پاک بستدند تا دیگر متهوران بدو مالیده گردند. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 335 ). و رجوع به مالیده شدن شود.
گوشمال یافتمن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سرمه یعقوب را مالیده گرد دامنش دست برده است از ید بیضا بیاض گردنش
💡 القصّه، درین بتکده افتاده ام امروز مالیده به رخسار چو صندل یرقان را
💡 نالهٔ دل گر کسی نشنید جای شکوه نیست گوش خود باری به این صوت حزین مالیدهام
💡 دلبر دیوارزن دارد عجایب کارها خویش را مالیده گردد بر سر دیوارها
💡 مالیده اند بر لب خود خاک عاشقان از دور بوسه گر به لب بام داده اند
💡 سر اگر بر آسمان یا بر زمین مالیدهام آستانش کردهام یاد و جبین مالیدهام