لغت نامه دهخدا
فزون گشتن. [ ف ُ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) فزون آمدن. فزونی یافتن. زیاد شدن. بیشتر شدن:
گر آتش است چون که در این خرمن
هرگز فزون نگشت و نشد کمتر؟ناصرخسرو.
فزون گشتن. [ ف ُ گ َ ت َ ] ( مص مرکب ) فزون آمدن. فزونی یافتن. زیاد شدن. بیشتر شدن:
گر آتش است چون که در این خرمن
هرگز فزون نگشت و نشد کمتر؟ناصرخسرو.
فزون آمدن. فزونی یافتن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دل را چو نیست جز غم تو همدمی دگر بادا فزون بهر غم از آن در غمی دگر
💡 ز سر این سرکشی بگذار تا قدرت فزون گردد که گردد لام بردارد ز سر چون کاف سرکش را
💡 با لشگری ز ذره فزون کش گمان بری خورشید دیگر است ز سنجر خدایگان
💡 در واقع، در سال ۱۹۳۱، برای اولین بار پس از سالها، ارزش صادرات غیرنفتی (۷۱۸ میلیون ریال) از صادرات (۶۳۱ میلیون ریال) فزونی گرفت.
💡 غم هرکسی که دیدم به ترانهای به سر شد به جز از غم دل من که فزون شد از ترانه
💡 رنج دگر مخواه و برینبَر فزون مجوی ما را بس است اینکه بر او آمدهست کار