لغت نامه دهخدا
فروسودن. [ ف ُ دَ ] ( مص مرکب ) ساییدن. تراش دادن. || ساییده شدن. سودن. رجوع به سودن شود.
فروسودن. [ ف ُ دَ ] ( مص مرکب ) ساییدن. تراش دادن. || ساییده شدن. سودن. رجوع به سودن شود.
ساییدن. تراش دادن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 سودن این لعل و در آسان کجاست این حق دریاست در آس آن کجاست
💡 بیبریها را علاجی نیست شاید چون چنار دست برهم سودن ما آتشی پیدا کند
💡 انفعال هستی را من عیار افسوسم دست داغ سودن بود طبع اگر پشیمان شد
💡 دست در پیری به هم سودن ندارد حاصلی پیش ازین سیلاب می بایست خود را جمع کرد
💡 چون مینگرم بستن با دست به چنبر چون میشمرم سودن آبست به هاون
💡 نیست جز رخ به کف پای تو سودن هوسم دارم امید که مبذول بود ملتمسم