غمگساری کردن
مترادفها
سوگواری کردن، عزاداری کردن
متضادها
شادی کردن، خندیدن
لغت نامه دهخدا
غمگساری کردن. [ غ َ گ ُ ک َ دَ ]( مص مرکب ) غمخواری کردن. دوست و رفیق و غمخوار بودن. دلداری دادن. رجوع به غم، غمگسار و غمگساری شود.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) ۱ - غمخواری کردن ۲ - دوست بودن رفیق بودن.
جمله سازی با غمگساری کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 آن دل که نشان غمگساری میجست خون گشت و نیافت، روزگاری میجست
💡 چو مهرم دم غمگساری گماشت به خویش آمد اندک، ز بیمی که داشت
💡 حقیقت لامکان گلشن تو داری که جسم و جان و عقل غمگساری
💡 آیا که غمگساری و اَندُه بَری نمود لیلایِ داغ دیدهٔ زَحمت کَشیده را
💡 در ره چون تو غمگساری اگر دل و جانم فدا شود چه شود
💡 به من از راه و رسم غمگساری حکایتها که میکردی ز یاری
💡 دوستان و نزدیکان با حضور در مراسم سوگواری، به خانواده فوت شده کمک کردند تا در این دوران سخت، غمگساری کردن را تسهیل کنند.
💡 برای غمگساری کردن و آرامش یافتن پس از از دست دادن عزیزان، صحبت کردن با مشاوران روانشناس میتواند بسیار مفید و موثر باشد.
💡 مردم منطقه با برگزاری مراسمهای مذهبی و سنتی، به طور دستجمعی به غمگساری کردن برای مرحوم پرداخته و با هم همدلی کردند.