لغت نامه دهخدا
روشناس کردن. [ ش ِک َ دَ ] ( مص مرکب ) مشهور و معروف کردن:
مجنون که خویش را بجهان روشناس کرد
پیداست عاشقی نتوان در لباس کرد.میرزا شفیع ( از آنندراج ).ورجوع به روشناس شود.
روشناس کردن. [ ش ِک َ دَ ] ( مص مرکب ) مشهور و معروف کردن:
مجنون که خویش را بجهان روشناس کرد
پیداست عاشقی نتوان در لباس کرد.میرزا شفیع ( از آنندراج ).ورجوع به روشناس شود.
مشهور و معروف کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون لاله در میان جوانان این چمن خواهی که روشناس شوی داغدار باش
💡 بیگانگی است لازم روشناس عشق بر ما ادب حرام اگر آشنا شویم
💡 عشق تو روشناس نعیم و جحیم کرد بیگانه کرد از دو جهان آشنا مرا
💡 ندانم کس از مردم روشناس کزان مردمی نیست بر وی سپاس
💡 بشد نخل دعایم روشناس عالم بالا تو گویی بید مجنونست، آه سرنگون من
💡 نام او در همه دوری بزبانها بودست روشناس است زمی، شهرت جام از جم نیست