راز گشودن

لغت نامه دهخدا

راز گشودن. [ گ ُ دَ ] ( مص مرکب ) راز گشادن. آشکارا کردن سرّ. مقابل پنهان کردن و نهفتن سرّ:
بسیار همچو غنچه بخون جگر نشست
در باغ دهر هر که چو گل راز خود گشود.بنائی.

فرهنگ فارسی

راز گشادن. آشکارا کردن سر. مقابل پنهان کردن و نهفتن سر.

جمله سازی با راز گشودن

💡 لب‌ گشودن‌ کشتی عمرت به توفان می‌دهد در چنین بحر بلای خامشی لنگر مکن

💡 شاعر کتاب را پیشکشی به پدرش و مادرش که پیش از بال گشودن شاعر پر کشیده بود… تقدیم کرده‌است.

💡 در بهار ۱۴۶۲ سلطان محمد دوم پس از گشودن کنستانتینوپول به رومانی تاخت.

💡 مشکن قدر خود از خنده بی‌جا واعظ که گشودن لب خود نیست به جز خودشکنی

💡 نشکسته گرد هستی پوچ است لاف عرفان در بیضه چند چون سنگ بال شرر گشودن

💡 شگون ندارد بستن کمر به خون ضعیفان ز رگ گشودن ماخون ز چشم نیشتر آید