لغت نامه دهخدا
( خارآور ) خارآور. [ وَ ] ( نف مرکب ) پرخار. خارور. خاردار. || ( اِ مرکب ) درخت خارآور. آن را به عربی العضاة گویند. اسم مرکبی است ازخار و فعل آوردن. ( فرهنگ شعوری ج 1 ص 361 ). || منسوب به پارچه خارا. ( ناظم الاطباء ). موجدار.
( خارآور ) خارآور. [ وَ ] ( نف مرکب ) پرخار. خارور. خاردار. || ( اِ مرکب ) درخت خارآور. آن را به عربی العضاة گویند. اسم مرکبی است ازخار و فعل آوردن. ( فرهنگ شعوری ج 1 ص 361 ). || منسوب به پارچه خارا. ( ناظم الاطباء ). موجدار.
( خار آور ) پرخار خارور
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دم خلق تو اگر روی بصحرا آرد خار پشت از اثر لطفش سنجاب شود
💡 جمالش تا گل از چشمم ببر دست هزاران خار در چشمم نشسته است
💡 گل با خار بود نرگس بی خار بود چون توئی نرگس پر خار و گل بی خاری
💡 خاری به پای توست ز مژگان چشم من آهسته رو که تا منهی روی خار، پا
💡 زبن پیش چنین در نظرت خار نبودم هم بزم رقیبان شده ای، این گل آن است