لغت نامه دهخدا
برجای ماندگی. [ ب َ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) حاصل مصدر است از برجای ماندن سستی و ماندگی و بازماندگی درجای. || فالج. || اندوه و رنج. ( ناظم الاطباء ).
برجای ماندگی. [ ب َ دَ / دِ ] ( حامص مرکب ) حاصل مصدر است از برجای ماندن سستی و ماندگی و بازماندگی درجای. || فالج. || اندوه و رنج. ( ناظم الاطباء ).
حاصل مصدر است از بر جای ماندن سستی و ماندگی و بازماندگی در جای یا فالج.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در دهلیز رباط دستار زیر سر نهاد و حالی در خواب شد از غایت مستی و ماندگی.
💡 این گروهها ضد امپریالیستی و چپگرا بودند و به دنبال الهام بخشیدن به مردم از طریق نوشتههایشان بودند که از برابری میان همه انسانها حمایت میکنند و به بی عدالتی و عق ماندگی اجتماعی در جامعه حمله میکنند.
💡 چنین کز قطع راه زندگانی مانده گردیدم مگر خواب اجل آرد مرا از ماندگی بیرون
💡 عاشقان را نیست از سرگشتگی بر دل غبار ماندگی از گردش خود کی بود افلاک را