لغت نامه دهخدا
الفت نهادن. [ اُ ف َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) الفت افکندن. الفت دادن. مونس کردن:
آنقدر کاندر طبیعت عشق را الفت نهاد
حسن را از ربط صد چندان معرا ساختند.واله هروی ( از آنندراج ).
الفت نهادن. [ اُ ف َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) الفت افکندن. الفت دادن. مونس کردن:
آنقدر کاندر طبیعت عشق را الفت نهاد
حسن را از ربط صد چندان معرا ساختند.واله هروی ( از آنندراج ).
الفت افکندن. الفت دادن. مونس کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گاه بلا به مردی، تن در میان فکندن کام و هوای خود را، بر یک کران نهادن
💡 ز آوردن تن و جان، با هم چه سود بینی جز درد تن فزودن، جز بار جان نهادن
💡 امّا وی نتوانست، زیراکه کنسولها به خارج شهر رفتند… و نه تنها سربازگیری کردند، بلکه کسانی که از گردن نهادن به قانون تخطی کردند را نیز جریمه کردند.
💡 زوال عمر شد، بر خاک میباید نهادن رو زهر گلدسته خاکی تو این بانگ رسا بشنو
💡 گنجِ پنهان در میان نتوان نهادن با گدایی گُربُزی باید محلِ راز را نه هر سلیمی
💡 بر تو باد به ارج نهادن علم و مدام در خدمت او بودن. مبادازلال علم را با طمع و سهل انگارى، آلوده سازى، زيرا اين حالات، گستاخى و بىحرمتى بر دانش است.