الفت نهادن

لغت نامه دهخدا

الفت نهادن. [ اُ ف َ ن ِ / ن َ دَ ] ( مص مرکب ) الفت افکندن. الفت دادن. مونس کردن:
آنقدر کاندر طبیعت عشق را الفت نهاد
حسن را از ربط صد چندان معرا ساختند.واله هروی ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

الفت افکندن. الفت دادن. مونس کردن

جمله سازی با الفت نهادن

گاه بلا به مردی، تن در میان فکندن کام و هوای خود را، بر یک کران نهادن
ز آوردن تن و جان، با هم چه سود بینی جز درد تن فزودن، جز بار جان نهادن
امّا وی نتوانست، زیراکه کنسول‌ها به خارج شهر رفتند… و نه تنها سربازگیری کردند، بلکه کسانی که از گردن نهادن به قانون تخطی کردند را نیز جریمه کردند.
زوال عمر شد، بر خاک میباید نهادن رو زهر گلدسته خاکی تو این بانگ رسا بشنو
گنجِ پنهان در میان نتوان نهادن با گدایی گُربُزی باید محلِ راز را نه هر سلیمی
بر تو باد به ارج نهادن علم و مدام در خدمت او بودن. مبادازلال علم را با طمع و سهل انگارى، آلوده سازى، زيرا اين حالات، گستاخى و بىحرمتى بر دانش است.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
سراسیمه
سراسیمه
خویش
خویش
سلیطه
سلیطه
فال امروز
فال امروز