لغت نامه دهخدا
ابوملیح. [ اَ م َ ] ( ع اِ مرکب ) رجوع به ابوالملیح شود.
ابوملیح. [ اَ م َ ] ( اِخ ) حمید. او از ابی صالح خوزی حدیث شنوده است.
ابوملیح. [ اَ م َ ] ( اِخ ) صبیح مدینی. محدث و ثقه است.
ابوملیح. [ اَ م َ ] ( ع اِ مرکب ) رجوع به ابوالملیح شود.
ابوملیح. [ اَ م َ ] ( اِخ ) حمید. او از ابی صالح خوزی حدیث شنوده است.
ابوملیح. [ اَ م َ ] ( اِخ ) صبیح مدینی. محدث و ثقه است.
صبیح مدینی محدث وثقه است
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر کجا شوخ و ملیحی ست دلم کشته اوست خاصه آن چشم خوش شوخ و لب لعل ملیح
💡 چشم و لب و دهان و بناگوش و غبغبت هر یک به شیوهای خوش و هر یک به جا ملیح
💡 سادهیی گیرد صبیحو دلبریخواهد ملیح همسری خواهد جمیل و شاهدی جوید جوان
💡 تصویر ملیحی از کارولین آلیس الگار،[یادداشت ۱] همسر الگار را مجسم میسازد.
💡 به گوش عرش ز حق می رسد به لفظ فصیح که به ز روی صبیح است حسن خط ملیح