یکتن

لغت نامه دهخدا

یکتن. [ ی َ / ی ِ ت َ ] ( ضمیر مبهم مرکب ) یک تن. تنی واحد. فردی واحد. یک کس. یک نفر:
نمایند یک تن در این رزمگاه
نخواهم که مانند افغان سپاه.فردوسی.گنه یک تن ویرانی یک شهر بود
این من از خواجه شنیدستم در مجلس شاه.فرخی. || ( ص مرکب ) متحد. متفق. یک زبان. یک دل:
سپاه تو با لشکر دشمنند
ابا او همه یکدل و یکتنند.فردوسی.همه شهر ایران تو را دشمنند
به پیکار تو یکدل و یکتنند.فردوسی.سواران که در میمنه با منند
همه جنگ را یکدل و یکتنند.فردوسی. || ( ق مرکب ) یک تنه:
تو گفتی ز مستی کنون خاستست
که این جنگ را یک تن آراستست.فردوسی.و رجوع به یک تنه شود.
یکتن. [ ی ِ ت َ ] ( اِخ ) نام کوهی است در نواحی جام خراسان. ( از جغرافیای سیاسی کیهان نقشه ص 180 ).

فرهنگ فارسی

یک تن تنی واحد فردی واحد

جمله سازی با یکتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 در چنین دولت و من یکتن قانع به کفاف بیم آنست که آبم ببرد بی‌نانی

💡 اگر چون میر یکتن بود از ایشان نه چندان بد مر او را گرم بازار

💡 ور لطف تو فردا نزند آب بر آتش یکتن نجهد از شرر هاویه سالم

💡 از آن زمان که جهان بود یکتن تنها کی ایستاده بجنگ هزار سخت گمان

💡 یکتن ز همه خلق جهان زنده نماند آن روز که شمشیر تو بی باک برآید

فاب یعنی چه؟
فاب یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز