نیوسوز

لغت نامه دهخدا

نیوسوز. [نیوْ ] ( نف مرکب ) پهلوان افکن. گردافکن:
بدان آبگون خنجر نیوسوز
چو شیر ژیان از یلان رزم توز.فردوسی.وزآن سو که شد رستم نیوسوز
سپارم بدو کشور نیم روز.فردوسی.دگر گفت تا لشکر نیمروز
برفتند با رستم نیوسوز.فردوسی.

جمله سازی با نیوسوز

💡 همان گفت تا لشکر نیمروز برفتند با رستم نیوسوز

💡 از ایران، وز هند، وز نیمروز هم از تازیان لشکری نیوسوز

💡 که ایشان ز ما همچو آهو ز یوز گریزان شدند ای شه نیوسوز

💡 بدین رزمها کاندر این چند روز برآمد به دست شه نیوسوز

💡 چو بندوی خراد لشکر فروز چو نستود لشکرکش نیوسوز