مندله
لغت نامه دهخدا
مندله. [ م َ دَ ل َ / ل ِ ] ( اِ ) به معنی مندل که عود خام است. ( منتهی الارب ). مندل و عود خام. ( ناظم الاطباء ). عود خام. ( الفاظالادویه ). رجوع به مندل شود. || دایره عزایم خوانان باشد. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). دایره عزیمت خوانان و مقدار شش گز در شش گز. رجوع به مندل شود. || مطلق دایره را نیز گویند. ( فرهنگ رشیدی ) ( آنندراج ).
مندله. [ م َ/ م ِ دِ ل َ / ل ِ ] ( اِ ) نوعی از قماش که از آن خیمه و سایبان سازند. ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ). نوعی ازقماش بود. ( فرهنگ جهانگیری ). رجوع به مَندِل شود.
فرهنگ فارسی
نام هر یک از تقسیمات کتاب ریگ ودا.
( اسم ) نوعی پارچه ابریشمین که از آن خیمه و سایبان میساختند.
جمله سازی با مندله
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 وداها، بهویژه در ریگ ودا، که مجموعهٔ سرودهایی خطاب به خدایان و در ستایش آنها است، از خدایان متعدّد سخن به میان آمده و در مندلههای متعدد تعداد آنها سی و سه ایزد یا ۳۳۳۹ دانسته شدهاست.