لغت نامه دهخدا
مستنکف. [ م ُ ت َ ک ِ ] ( ع ص ) استکبارکننده و متکبر. ( از اقرب الموارد ). || امتناع کننده از روی ابا و استکبار. ( از اقرب الموارد ). ممتنع. آبی. نه گوینده. و رجوع به استنکاف شود.
مستنکف. [ م ُ ت َ ک ِ ] ( ع ص ) استکبارکننده و متکبر. ( از اقرب الموارد ). || امتناع کننده از روی ابا و استکبار. ( از اقرب الموارد ). ممتنع. آبی. نه گوینده. و رجوع به استنکاف شود.
(مُ تَ کِ ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - سر باز زننده و خودداری کننده از انجام کاری. ۲ - کسی که از رؤیت احضاریه یا حکم قرار دادگاه خودداری کند.
سرپیچی کننده.
سرباززننده وخودداری کننده ازکاری ازروی تکبروبزرگ منشی
استکبار کننده و متبکر
سر باز زننده و خودداری کننده از انجام کا
کسی که از رؤیت احضاریه یا حکم قرار دادگاه خودداری کند.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پورعباس در ۱۸ مرداد ۱۴۰۲ به دلیل استنکاف از احکام دیوان عدالت اداری مستنکف شناخته شده و به مدت یکسال از سوی دیوان، حکم انفصال از خدمت دریافت کرد که به این حکم اعتراض کرده و حکم دیوان باطل گردید.