دشوار خوی

لغت نامه دهخدا

دشوارخوی. [ دُش ْ ] ( ص مرکب ) دشوارخو. بدخو. کج خلق. ( از ناظم الاطباء ). أضرّ. حنظاب. خَبس. خَبیس. شَکِس. طُرافش. عَزِق. عَسِق. عِصراد. عِصواد. عَفَنْقَس. عَقَنْفَس. قَسوس. قَنَوَّر. کَظّ. لَظّ. لَظلاظ. مَحکان. مُنعزق. و رجوع به دشوارخو و دشوارخوئی شود: اِعقنفاس، لَحز؛ دشوارخوی شدن. ( از منتهی الارب ). اِعفنقاس، اًفطاء، تلحّز؛ دشوارخوی گردیدن. ( از منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

دشوار خو. بد خو.

جمله سازی با دشوار خوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فیل‌های بزرگسال برای این‌که شکار ببر باشند خیلی بزرگ‌اند اما با این حال دیده شده که میان ببر و فیل، اندرکنش‌هایی صورت گیرد. کرگدن به دلیل داشتن اندام بسیار بزرگ، پوست بسیار ضخیم و خوی تند، شکار بسیار دشواری برای یک ببر است اما یک بار در موردی دیده شد که یک ببر یک کرگدن هندی را شکار کند.

سرزمین یعنی چه؟
سرزمین یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز