اندر فکندن

لغت نامه دهخدا

اندرفکندن. [ اَ دَ ف ِ ک َ دَ ] ( مص مرکب )افکندن. درافکندن. انداختن. درانداختن:
تنگ شد عالم بر او از بهر گاو
شور شور اندرفکند و کاو کاو.رودکی.به ایوان او آتش اندرفکند
ز پای اندر آورد کاخ بلند.فردوسی.از سرو روی وی اندرفکن آن تاج تلید
تا از او پیدا آید مه و خورشید پدید.منوچهری ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 194 ).

فرهنگ فارسی

افکندن. انداختن

جمله سازی با اندر فکندن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 تا شود روشن‌که بیمار محبت مرده نیست از نفس باید فکندن بستر اندر آینه

قرین رحمت یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
خوار یعنی چه؟
خوار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز