لغت نامه دهخدا
سوسن بوی. [ سو سَم ْ ] ( ص مرکب ) آنکه بوی سوسن دهد. ببوی سوسن. که بوی او چون سوسن بود. خوشبو:
ترک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی من
گر نگه کردی بسوی من نبودی سوی من.خاقانی.چون چنان دید ترک توسن خوی
راه دادش بسرو سوسن بوی.نظامی.
سوسن بوی. [ سو سَم ْ ] ( ص مرکب ) آنکه بوی سوسن دهد. ببوی سوسن. که بوی او چون سوسن بود. خوشبو:
ترک سن سن گوی توسن خوی سوسن بوی من
گر نگه کردی بسوی من نبودی سوی من.خاقانی.چون چنان دید ترک توسن خوی
راه دادش بسرو سوسن بوی.نظامی.
آنکه بوی سوسن دهد ببوی سوسن که بوی او چون سوسن بود
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 غنچه گوئی شاهد گلروی سوسن بوی ماست کز لطافت در دهان او نمی گنجد سخن
💡 با قامتت ای لاله رخ سوسن بوی از جای رود چو آب سرو لب جوی
💡 هر دو مست از نبید سوسن بوی برو عارض چو سوسن و چو پرم