لغت نامه دهخدا
تنگ خوی. [ ت َ ] ( ص مرکب ) تنگ خو:
جهان تنگ دیدیم بر تنگ خوی
مراآز و زفتی نکرد آرزوی.فردوسی.جان را به وداع آفرینش
از عالم تنگ خوی شستیم.خاقانی.سعدیا مستی و مستوری بهم نایند راست
شاهدان بازی فراخ و صوفیان بس تنگ خوی.سعدی.
تنگ خوی. [ ت َ ] ( ص مرکب ) تنگ خو:
جهان تنگ دیدیم بر تنگ خوی
مراآز و زفتی نکرد آرزوی.فردوسی.جان را به وداع آفرینش
از عالم تنگ خوی شستیم.خاقانی.سعدیا مستی و مستوری بهم نایند راست
شاهدان بازی فراخ و صوفیان بس تنگ خوی.سعدی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تنگ شد بر من جهان ورنه چرا؟ جور چون او تنگ خویی میبرم
💡 گر بدی گفتند از من من نگفتم بد تو را این قدر گفتم که یارا تنگ خویی اندکی
💡 اگر عاشقی کفر و ایمان یکی دان که در عقل رعناست آن تنگ خویی
💡 ای عشق بس که کردی با عقل تنگ خویی مسکین برفت و اینک بر تو گذاشت جا را
💡 گرفته ایم به فکر دهان تنگ تو خوی ببین که تا به چه حد است تنگ خویی ما
💡 ای غنچهٔ تنگ خوی، چونی؟ وی دشمن دوست روی، چونی؟