لغت نامه دهخدا
بربطی. [ ب َ ب َ ] ( ص نسبی ) که بربط سازد ویا نوازد. بربطزن. بربطنواز. بربطسرای:
زهره گر در مجلس بزمت نباشد بربطی
در میان اختران چون زاد فی الطنبور باد.انوری.
بربطی. [ ب َ ب َ ] ( ص نسبی ) که بربط سازد ویا نوازد. بربطزن. بربطنواز. بربطسرای:
زهره گر در مجلس بزمت نباشد بربطی
در میان اختران چون زاد فی الطنبور باد.انوری.
که بربط سازد یا نوازد بربط زن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون طوطیان شنوده همی گوئی تو بربطی به گفتن بیمعنا
💡 یکی بربطی در بغل داشت مست به شب در سَرِ پارسایی شکست
💡 بربطی چون دایگان و طفل نالان در کنار طفل را از خواب دست دایگان انگیخته
💡 همچو خوبی دلبری مهمان غر بانگ چنگ و بربطی در پیش کر
💡 اندر آمد بربطی اندر کنار رودش از تار روان برتافته
💡 در آمد باربد چون بلبل مست گرفته بربطی چون آب در دست